حكيم ابوالقاسم فردوسى
331
زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)
چو رستم شتابندگان را بديد * سبك تيغ كين از ميان بركشيد بغريد چون شير و برگفت نام * كه من رستمم پور دستان سام به شمشير از ايشان دو بهره بكشت * چو چوپان چنان ديد بنمود پشت رستم در پى ايشان تاخت ، و با تير بر آنان حمله برد . اتفاق را در همين هنگام افراسياب با گروهى از سران سپاهيان به قصد باده پيمايى و شادخوارى بدان مرغزار درآمدند . از اسبان و چوپان و نگاهبانان نشان نديدند . چوپان كه از بيم تير تهمتن گريخته بود . در حالى كه سخت كوفته و نالان شده بود چون به شاه توران رسيد ، گفت رستم گلهء اسبان را به جبر از پيش ما راند و بسيارى از نگهبانان را كشت . به شنيدن اين سخن خون در تن افراسياب جوشيد ، و به همراهانش گفت : ننگ بر ماست يك تن رمهء اسبان ما را ببرد ، نگهبانان را بكشد ، و همچنان آرام و زبون باشيم . او از سر خشم با چهار پيل و سپاهيانى كه همراهش بودند به دنبال كردن پيل تن شتافتند . چون نزديك رستم رسيدند ، و تهمتن آنان را ديد با تير و تيغ بر ايشان حمله برد . پس از اين كه شصت تن را در افگند دست به گرز برد ، و چهل تن ديگر را كشت . افراسياب پيلها را بجا نهاد . بر بارهاى تندتاز سوار شد ، و با خاصانش گريخت . رستم دو فرسنگ دنبال آنان تاخت و بيشتر ايشان را به ضرب گرز كشت . آن گاه پيلان و رمهء اسبان و بنه و چيزهاى گرانبهايى را كه بجا مانده بود برگرفت و به كنار چشمه باز گشت . اتفاق را اكوان ديو او را ديد و گفت : از جنگ و ستيز سير نشدى ؟ برَستى ز دريا و چنگ نهنگ * به دشت آمدى باز پيچان به جنگ ببينى تو اكنون همان روزگار * كه ديگر نجويى همى كارزار تهمتن به ديدن او امانش نداد . با كمند وى را گرفت با گرز چنان سرش را كوبيد كه سر و مغز و پايش در هم شكست . آن گاه با خنجر سرش را بريد ، و با آنچه برگرفته بود روانه شد . چون شاه از